درباره مدیر کافه ارتباط با مدیر دنج ترین میز کافه Follow BTANIS CAFE مشتری‌های VIP
BTANIS CAFÉ

BTANIS CAFÉ

somewhere between the consciousness and the unconsciousness
Barana
Barana
  • پست شده در - چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۲:۲۱ ب.ظ
  • ۱۴۵۶ : views
  • ۱۳۱ : Comments
کانتـر بـار

کانتـر بـار

سلام مشتری عزیز

 بوی دونه های سوخته قهوه، اکسیژن این کافه است

 میز های نزدیک پنجره انتخاب خوبی برای سکوته

یا پشت صندلی های چوبی کانتربار برای حرف زدن

اگه اینجایی احتمالا میخوای دردهات رو با تلخی اسپرسو قابل تحمل کنی 

یا مثل من عاشق بوی سردشی

شاید اومدی تا حال خوبتو با یه آفوگاتو تکمیل‌کنی

اما همیشه قرار نیست بدترین ها اتفاق بیافته پس لاته هم انتخاب خوبیه

واسه هر داستانی یه نوشیدنی پیدا میشه..چون هنوز اونقدر تنها نشدیم!

من  بارانا/بَنـی  هستم و اینجا کافه بیتَنیزه

  • میتونی از پلی لیست کلاسیک یا موزیک لیست، موسیقی پلی کنی

حرف های ناگفته زیادی در نت ها منتظر فهمیده شدنن.

Notes ۱۳۱
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Barana
Barana
  • پست شده در - جمعه, ۱۸ اسفند ۱۴۰۲، ۱۲:۳۰ ق.ظ
  • ۸۳ : views
  • ۲ : Comments

حوالی 20

این روزا جمله " وای بــاوررم نمیشه!!!" عجیب تکه کلامم شده.البته چند تا فحش ناجور هم این وسط ها هست که فعلا گفتنش جایز نیست.

واقعا فکر نمیکردم هیچوقت وقتی 20 سالم بشه " این" باشم.این دوروی یک سکه است هم بهش افتخار میکنم و راضی ام

و در مقابل انتظارات دیگه ای داشتم.بگذریم!همین چند روز پیش همه ویژگی های بدی رو که درباره خودم دوست نداشتم نوشتم روی کاغذ و آتیششون زدم.

خیلی گریه کردم.چون متوجه شدم با همه مهربون بودم و ظالم ترین نسبت به خودم...

همه وقتایی که از موهام متنفر بودم و تو بچگی دائم از بابت فر بودنشون خجالت میکشیدم..یادمه زیاد موهام گره میخورد و من هر بار محکم تر از قبل شونه شون میکردم و از درد کشیده شدن موهام به گریه می افتادم

از اینکه همه بهم میگفتن تو باید پسر میبودی و من تو بدترین روزا،وسط بحران بلوغم از جسمم و جنسیتم متنفر شده بودم

وقتی که میترسیدم تنبیه بشم و منفور ترین ادم زندگیم از جسم من برای خودش استفاده کرد و ماحصلش منم و ترس الانم از لمس شدن توسط هر آدمی

تک تک لحظه ها به این فکر کردم که ممکنه کسی ناراحت بشه؟هربار، هر حرفی رو شنیدم و هیچوقت دفاع نکردم.هربار غرورم له شد و نتونستم چیزی بگم.چون نمیتونستم..چون یاد گرفته بودم سکوت کنم

از هدفام دفاع نکردم،تو دهن آدمایی که بهم میگفتن دیوونه شدی نزدم که جرات نکنن بازم حرف مفت بزنن

خودمو زیادی محکم و بی احساس نشون میدادم و آدما تصور میکردن من قرار نیست هیچوقت ناراحت بشم،من بهم برنمی خوره

و یادم رفت...

خودمو فراموش کردم.خودمو گم کردم.

و تصمیم گرفتم یکم خودم رو ببینم،بیشتر به دختر درد کشیده وجودم اهمیت بدم

حداقل کمی قبل از اهمیت دادنم به دیگران و احساساتشون

این مهم ترین اتفاقی بود که قبل از تولدم رقم خورد

 و من تونستم با بزرگی عدد20 کنار بیام

چون احساس میکنم علاقه واقعی ای که به خودم پیدا کردم،شامل همه کمبود هامه

این عشقی که وسط این همه رنج و مشکل دارم نسبت به خودم احساس میکنم عمیقا من رو از درون قدرتمند کرده:)

با اون داوودی های سفید،توی کافه مورد علاقه ام،تنها،تولدمو جشن گرفتم و یکی از قشنگ ترین تولد های عمرم بود.

یه پست دیگه مینویسم و از اتفاقات اخیر میگم.. مثل اینکه از یه پسر کوچیک تر از خودم در حد چی خوشم اومده

و کلی تجربه جدید درباره هندل کردن روابط و دوستی هام

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Barana
Barana
  • پست شده در - شنبه, ۱ مهر ۱۴۰۲، ۰۶:۰۰ ب.ظ
  • ۱۴۶ : views
  • ۴ : Comments

روز جهانی پراید بایسکشوال ها- Bi Pride

هفته جهانی بایسکشوال‌

و ۲۳سپتامبر روز جهانی پراید بایسکشوال مبااااارک!

 ماه جون پراید جامعه ال‌جی‌بی‌تیه..اما مشتاقانه منتظر امروز بودم.

دوست داشتنی بودن این سه تا رنگ واسه من تمومی نداره.اونقدر این خانواده و این گرایش قلبا واسم قابل احترامه که توصیفش سخته.

نمیخوام بگم بای بودن دقیقا چجوریه، چون تفاوت ما همینه!ما دقیقا نمیتونیم بیان کنیم چه قدر به چه کسی توجه پیدا میکنیم. دیدگاه های اشتباهتونو درباره من و خانوادم بندازید دور.ما نه خیانتکاریم،نه کثیفیم.ادا در نمیاریم و این چیزیه که واقعا هستیم.توی هیچ دوراهی گیر نکردیم و از هر پسر و دختری ‌که جلوی راهمونه خوشمون نمیاد.

به عنوان یک بای شخصا تمایلاتم به پسرها بیشتره اما حقیقت زندگی من اینه: اولین بار عاشق یه دختر شدم.این حتی مربوط به فهمیدن گرایشم نیست.قضیه عاشقانه من مربوط به ۱۱سالگیمه.

من همونطور که میتونم به بوسیدن یه پسرفکر کنم نمیتونم دست از فکر به بوسیدن دخترایی که تایپمن بردارم.این گرایش به بیش از یک جنسه.اما هر کدوم از ما مدل خودمونو در روابط عاطفی و جنسیمون داریم.من همیشه قبل از جنسیت شخص روبه‌روم، نیاز دارم عاشق مغزش و تفکرش بشم. و تا گرایش احساسی به کسی پیدا نکنم حتی نمیتونم حرف زدن احساسی رو باهاش تحمل کنم چه برسه به لمس و سکس.

عامل محیطی؟ژنتیکی؟هرچی که اسمشو میخواید بزارید.کنترل هورمونام دست خودم نیست. من واقعا یه وقتایی یه سری از دخترهارو تو دلم تحسین میکنم،همونطور که پسرهارو.ولی تاحالا با هیچ‌کس تو رابطه نرفتم. حتی به خاطرش خجالت نمیکشم و افتخار میکنم.من به عنوان دختری که به بیش از یک جنس گرایش داره انتخاب هایی داشتم و دارم،اما گرایشم باعث نمیشه که به هر کسی اوکی بدم.اتفاقا شناختن تمایلاتم منو سخت‌گیر تر کرده.

من به خودم تحمیل نکردم که علاوه بر پسرها از دختر ها خوشم بیاد.این چیزی بود که وجود داشت و من توی ۱۶ یا ۱۷ سالگیم پذیرفتمش.و کسی نمیتونه به من بگه چیز خاصی روم تاثیر گذاشته. من واقعا تو ۱۱سالگیم واسه اون دختر گی بودم.و حتی هیچی از سکس کردن نمیدونستم.چه برسه به بای بودن!مزخرفات اطرافیان قرار نیست باعث شه احساسات من زیرسوال برن.

در نهایت این یک چتره‌.که بالا سر تعداد زیادی از افراد جامعه رنگین‌کمونی گرفته شده.درصدی وجود نداره،قطعیتی وجود نداره.درکش شاید سخت باشه، اما من فقط یک بایسکشوالم. و به صورتی،بنفش و آبی بودنم افتخار میکنم.

بارانا

من محدودیتی درباره عشق نمیبینم.جنسیت،سن،ملیت،دین،رنگ‌پوست و..هیچی مهم نیست!فقط کافیه حس کنید عاشق شدید تا دنیاتون رنگی رنگی بشه!:)

صورتی ها،روزتون مبارک..

بنفش ها،روزتون مبارک...

آبی ها،روزتون مبارک..

روزخودمم مباااارک!

امروز کلی اهنگ گوش بدید و حال کنین!تو 23 سپتامبر و همه روز های پیش رو باید به چیزی که هستیم حساااابی افتخار کنیم رنگین کمونیا.

Notes ۴
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Barana
Barana
  • پست شده در - دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۴۰۲، ۰۶:۳۰ ب.ظ
  • ۱۸۳ : views
  • ۲ : Comments

Make it better

(بیاین فکر کنیم اینجا حیاط خلوت پشت کافه است... بارانا اینجا میشینه، و موقع گرگ و میش حرفاشو مینویسه)

زندگی واقعا عجیبه.مخصوصا اونجاهایی که تو تصمیم میگیری بشینی اما اون به حرکتش ادامه میده..

دیروز یه همکارو ملاقات کردم.واقعا استرس داشتم قبلش.اون خیلی بهتر از من بود،با کلی تجربه!اما من هم اونقدر چشمای مطمئنی دارم که حتی وقتی استرس باعث دلپیچم شده،با اعتماد به نفس به نظر برسم.احساس میکنم چرت و پرته!

اگه واقعا به خودم اعتماد نداشتم،چشم هام نشونش نمیدادن.

پژمان(دوستِ واقعا خوبم ک اینروزا زیاد دارم مدیونش میشم) بهم گفت زیاد قضاوت و مقایسه میکنم خودمو نسبت به همکارای دیگم.قرار گذاشتم باهاش تا تراز کنم دانش و دستاورد هامو.تکنیک رزولت هم به یادداشت هام از حرفامون اضافه شد.اون مدرس ارتباطاته،همینطور یه برنامه نویس که مسیرشو میخواد تو آستانه 28 سالگیش تغییر بده.چون فکر میکنه و به این علاقه رسیده که عاشق مدیریت محصوله.این یکی از زیر شاخه های رشته دانشگاهی خودمه.اون واقعا تجربیات جذابی داره.این دوهفته دوبار باهاش قرار گذاشتم و اندازه همه جلسه هایی که این 6 ماه پیش روانشناسم میرفتم،بیشتر کمکم کرد.اینو حتی به خودش هم گفتم.اون گفت از من و حرفام و دیدگاهم به خودم خیلی چیزا یاد گرفته.باعث خوشحالیم بود.تهش، بیشتر به خودم اومدم.وقتی بهش فکر کردم،دیدم کم دیدن خودم مثل یه مرض به جونم افتاده.دیروز به خودم گفتم حتی اگه کمی،اشکالی نداره دختر.

درباره دیروز، اون ملاقات خیلی راحت پیش رفت.من واقعا از عرفان حس خوبی گرفتم و دلم میخواد بتونم واسه ادامه بیشتر باهاش همکاری کنم و حداقل ظرف یادگرفتمو خالی کنم. اون خیلی خوب تونسته ارزش کار منو بفهمه و من میخوام یه چک بزنم تو گوش همه ترس هام.بهشون بگم: میخوام دلو بزنم به دریا! این همه آدم شکست میخورن.مگه عیبی داره منم یکیش باشم؟هر چند گفتنش راحته و عمق استرسش میتونه آدمو بکشه.

اما من با بدی هام دست دادم..اینو تو افتتاح مجدد کافه گفتم. دارک سایدم عمیقا قدرتمنده.من روانی نیستم.افکارمم شیطانی نیست.مهم نیست منو چطور قضاوت کنین،ولی من مغز وحشتناکی دارم.چرا وحشتناک؟ چون شبیه ساز خوبیه.من میتونم دقیق حس کنم بدون اینکه تجربه کنم.این بده!ترولی:) یه وقتایی حس میکنم اون چیزایی رو که میتونم انجامشون بدم،اونا کارهای بدین!ازم نخواید توضیحشون بدم چون صفات خوبیو بعدش کسی بهم نسبت نمیده.اما واسه جسور بودن، نیاز دارم تاریکی هامو بغل کنم و بهشون اهمیت بدم. من جادوگری چیزی نیستم،دلیل اینکه بهشون میگم تاریکی هم اینه: توسط من به عنوان چیزای خوب پذیرفته نیستن.

دارم make it right گوش میدم، صبح انتخاب واحدمو انجام دادم و واسه دونفر دیگه از دوست هامم اینکارو کردم.دیشب یهو ساعت 11ونیم شب برق منو گرفت و هر چی رو قلبم سنگینی میکرد به بچه خالم گفتم.اون مسائل درباره رابطمون بود که عمییییقا توسط یه مشت فاکینگ دیک هد(متاسفم ولی هستن) قضاوت میشه. یه مدت بود ایگنورش میکردم.اما اون باز هر شب به من زنگ میزد و باز دیکلاین میشد.بیشعورم خودم میدونم. اما نمیتونم کاریش کنم وقتی دستم سمت گوشی نمیره برای جواب دادن.کسی منو نمیفهمه.منم خودمو توضیح نمیدم.من به هر دلیلی اینطوری شدم...اما مکالمه های طولانی من باهاش قضاوت شد.خب که چی؟!نیم ساعت من زنگ میزدم..شارژم تموم شد بعد اون زنگ میزد و ما نزدیک به یک ساعت حرف میزدیم.بقیه فکر میکردن ما رل زدیم.اما دیشب گفت اونم زیر این قضاوتا هست.و کافیه اهمیت ندم.قوت قلب خوبی بود. اون بهم گفت هیچوقت فکر نمیکرد دختری که روز اول سر کلاس زبان عمومی چند ردیف جلوتر ازش نشسته یه روز واسش بشه آدم مهمه ی زندگیش.حقیقتا ذوق کردم! البته قبلش بهش گفته بودم که قراره واسه خودم نگهش دارم و نسبت بهش خودخواهم. جمله من جذاب تره.

I said I'd catch you if you fallAnd if they laugh, then fuck 'em all

Halsey

سولیسم کلی پیامای * باعث ذوق شدید، به در و دیوار کوبیدن خود و .. * بهم داد.و ازم قول گرفت مراقب دخترش باشم.قطعا دخترش منم و اون هم دختر منه. و من عمیقا بابت این رابطه قراره فخر فروشی کنم.تازه گفت هر کی به راه رفتنت گیر داد، فاک به همشون.( من خیلی محترمانه در یک لاین قدم برمیدارم). قراره بزنم تو دهن هر کسی که بهم بگه چرا شبیه مدلا راه میرم. دخترم نگران اسپرسو های بوفه هم بود...اونا اصلا سلیقه من نیستن!یه مشت عربیکا مزخرف.سولِیس به من میگه La Seine.من حتی نتونستم وقتی ازش مینویسم عکس این پیونی های سفیدو نزارم. اون واسه من دوست داشتنی و زیباست.دقیقا شبیه غنچه های پیونی سفید موقع شفق.

  • ایندفعه خلاصه 24ساعتم خیلی شد.ساده است.بارانا یه جوری متفاوت تر از قبل داره زندگیشو میگذرونه.
  • مثل دراومدن از انزوا.پایین اوردن گارد نسبت به ادمای جدید.
  • نمیخوام فرصت بسوزونم.هرچه قدر سخت.
  • به عنوان دختری که تا 6 ماه دیگه 20 ساله میشه، نصیحت میکنم...: از فرصت هاتون استفاده کنید
  • میخوام با آدمای جدید توی بیان اشنا بشم. و دربارش خیلی مصمم...شوق چند سال پیشو دارم. و حس میکنم قراره با دخترا و پسرای خیلی خوبی دوست بشم.
  • لطفا دوستاتونو بهم معرفی کنین.
Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Barana
Barana
  • پست شده در - جمعه, ۱۰ شهریور ۱۴۰۲، ۱۱:۴۹ ب.ظ
  • ۳۳۰ : views
  • ۲ : Comments
Menstrual Cycle- چرخه قاعدگی

Menstrual Cycle- چرخه قاعدگی

سلام.اول از هرچیز ممنون از فرهان بابت چالش قشنگش

که باعث شد یکم بیشتر از دنیای خودمون بگیم.

علارقم اینکه همه فکر میکنن دختر بودن یا پسر بودن سخت/راحته، باید بگم هر کدوم از ما با تفاوت هامون زیبا و خاص میشیم.

برای اینکه بتونیم با هم دوست باشیم باید تفاوت هامون رو درک کنیم.مهم نیست اگر دوست دختر،همسر،خواهر،مادر یا حتی دوست باشه

دختر و پسر بودنمون هم فرقی نداره،وقتی خانمی تو این شرایطه، نیاز به درک شدن از طرف ما داره

خب...قراره داستان خودمو بگم!اگه از اولین بار بخوام بگم تقریبا 11 یا 12 سالم بود.متاسفانه سال های اول خیلی نامنظم بود که خب همیشه استرس زا بود.خودم نمیدونستم چرا، فقط مادرم بهم میگفت وفتی عقب یا جلو بیافته خوب نیست!

میتونم بگم سخت باهاش کنار اومدم!تحمل یه چیز اضافی به اسم پد،افتضاحه!حالم از اینکه جلوی کسی بگن دخترمون پریوده به هم میخورد

چون به نظرم به خیلیا ربط نداره!میدونین چرا؟ مغز من: خب الان به خالم میگه،بعد خالم چون با شوهرش راحته به شوهرش میگه،بعد پسرشون میفهمه...و!وقتی اولین مهمونی بعد از اولین پریودیم رو رفتم، حس میکردم همه اونجا میدونن من پریودم(مغز مریض)..الان میتونم بابتش داد بزنم و دعوا کنم که اره عوضی من پریودم،مشکلی داری؟(گودرت..)

.

من آدمی ام که سلامت روحم تاثیر مستقیمی توی جسم و پریودیم داره!استرس قاتل منه!کافیه چند روز فشار یه موضوعی خیلی شدید بشه و بدنم به راحتی با یه پریودی زودتر از موعد نشون میده بیش از حدش تحمل کرده.طبیعی اینه که 12 بار در سال باشه.واسه من چیزی حدود 13 تا 14 باره

از این چندتا،حدود3 تا 4 تاش کاملا طاقت فرساست!از کجا میفهمم؟وقتی چند روز قبلش انقباضای وحشتناک داشته باشم تو بدنم!و خب‌...قادر به توضیحش نیستم که تو اون لحظه ها از درد شدید سخت نفس میکشم.همیشه استرس اینو دارم که نکنه یه جایی باشم ک مجبور شم علاوه بر این درد، استرس مکان رو هم بکشم و نتونم روی زمین دراز بکشم تا آروم بشم.

.

میخوام بیشتر به تجربیاتم که ارتباط مستقیمی با سلامتی دارن بپردازم.اگه مثل من رژیم های غذایی دارید(ربطی به چاقی یا لاغری نداره،خود من به عنوان یه فیتنسور و یه بالرین رژیم های غذایی خاص دارم) لطفا مراقب باشید. با رژیم ممکنه چربی های بدنتونو از دست بدید.اوکی؟و وقتی مثل من چربی ناحیه تنه و شکمتون به زیر حد استاندارد برسه،یعنی خطر!میدونم که واقعا قشنگه که ناحیه زیر شکم کاملا تو باشه،اما چربی زیر 12درصد برای بدن یک خانم واقعا خطرناکه. طبق گفته های مربیم اگه تا 6ماه این عدد زیر 12 تثبیت بشه خطرات جدی رو برای رحم داره.و اولین نشونه ها به هم خوردن نظم پریود شدنه!و ممکنه باعث بشه با مادر شدن خداحافظی کنین.اتفاقی که الان هم شخص خودم به خاطر رژیم هام درگیرشم.

.

از خوابگاه و پریودی بگم؟خب به عنوان یه دانشجوی خوابگاهی که رژیم غذاییش خیلی واسش مهمه و خودش غذا میپزه،پریود شدن سهمگین ترین اتفاق ممکنه.یادمه همین تیر بود،4 روز واسه امتحانم وقت داشتم و اونقدر پریودی بدی رو از لحاظ روحی و جسمی میگذروندم که 2 روز رو فقط روی تختم خوابیدم و از زیر پتوم بیرون نمیومدم چون نمیتونستم روی پاهام بایستم..و چون علاقه ای نداشتم یه دردسر واسه هم اتاقیام باشم بهونه میاودم که به خاطر گرما نمیتونم غذای پخته بخورم و کل اون دوروز با تست های سبک بدنمو نگه داشتم...

.

و اخرین حرفام مربوط به به هم خوردن هورمون هاست!میدونین..شخصا عصبانی تر میشم و اگه درگیر یه مسئله احساسی بشم،تشدید میشه احساساتم دربارش.توی خرداد به یه سری مشکل با دوستام برخورده بودم و همون پریودی سهمگین که نصفیش به خاطر درگیریای روحیم و روانیم بود،گند زد به احساساتم و نسبت به همه دوستام ویار داشتم.حالم از همه به هم میخورد و نقشه قتلشونو بارها تو مغزم میکشیدم..میدونین؟اینکه حوصله حرف زدن با کسیو ندارم یا طرف کسی نمیرفتم فقط یه دلیل ساده داشت: من خیلی بد پریود بودم! اما حتی همجنسای خودم که هربار به خاطر پریودیشون تو بیمارستان بستری ان،منو درک نمیکردن!

من خودم متوجه میشم که احساساتم به هم میریزن،به قدری زیاد میشن که هیچوقت نبودن اما گذراست..پس یه آدم پریود رو درک کنین و اگه مثل من گوشه گیر یا عصبانی میشه روزای اول،فقط به پروپاش نپیچید!

.

لطفا به دوستی که درکتون میگنه بگید که پریود شدید. از دوست های پسرتون خجالت نکشید که بفهمن، اونا دوست شمان و اگه واقعا بهتون احترام بزارن، میتونن حال روحیتونو خیلی بهتر کنن.تو اون دوره ی لعنتی که تیر بود، فهمیدم واقعا هیچکس قرار نیست،همیشه درکت کنه.همه،همه و همه شمارو بابت رفتارتون قضاوت میکنن!مثل همه ی این سال ها..مثل همین امشب.فقط روی پاهای خودتون برقصید..حتی اگه همه انگشت هاتون شکسته ان:)

مراقب سلامتیتون باشین دخترا!مراقب تغذیتون باشین(آب زیاد و کافئین کم)و از استرس دوری کنین. و تک تک ادمایی که تو روزای سخت درکتون نمیکنن رو شیفت دیلیت کنین.و یادتون نره،پریودی چیز بدی نیست.این عظمت دختر بودن و لازمه مادرشدنه.

تو اون دوره سخت و همه قبلیا...هر بار تو اولین نفری بودی که پیامش میدادم:هوی من پریود شدم!..بهم زنگ میزدی و نزدیک یه ساعت منو میخندوندی...میدونم از دستم ناراحتی!و ازت معذرت میخوام.تو یه پسر مهربونی که دقیقا تو اوج بداخلاقیام منو تحمل میکنه. خودت همیشه میگی:کسی جز من نمیتونه تورو تحمل کنه!(مرسی که منو گردن میگیری رفیق و مرسی که اینقدر پیشت راحتم )=✈ÆÎŔ ßĻÕĞ✈

Notes ۲
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Barana
Barana
  • پست شده در - چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۴۰۲، ۰۹:۱۵ ب.ظ
  • ۱۷۴ : views
  • ۱۰ : Comments

صحبت های مدیر کافه پس از افتتاح مجدد

روزها و ماه های سختی گذشتن .... و البته به این معنا نیست که دوران سخت تموم شده

باریستای کافه فقط تصمیم گرفت باورشو تغییر بده

کاری به قبل ندارم اما الان فقط دوتا چیز رو میدونم

اول اینکه درد برای انگیزه داشتن نیازه 

و دوم اینکه جای هر درد با دردی بزگتر تسکین پیدا میکنه

و این تنها پارادوکسیه که با قبول کردنش روحمو از متلاشی شدن نجات دادم. اینبار نتونستم باز لبخند بزنم و بگم درست میشه.دقیقا مثل اونجایی که هالزی میگه

I've been trying all my life

To separate the time

In between the having it all and giving it up

فقط تونستم ادامه بدم..همین!

قرار نیست دیگه..هیچوقت...حالم مثل قبل خوب باشه

چون احساس میکنم 'خوب' برام متفاوت تر شده.

از آدما متنفر شدم!و با شیطان های توی سرم آشنا تر...

شرایط بغرنج‌تر شد وقتی که دست دوستی باهاشون دادم و اینبار تاریکی هام دستمو گرفتن...اونا بد نیستن!

فقط بخشی از منن که بی استفاده بودن..اونا ترسناک نیستن،بیش از تصور من میتونن بهم قدرت جنگیدن بدن..

و من به هر دو نیمه ام برای ادامه دادن نیاز دارم.

.

سلام‌. کافه بازگشایی شد!بله!و بالاخره با تم جدید!

به کافه جدیدم خوش اومدید

قراره لیستی به اسم مشتری های VIP داشته باشیم

ادرس وب،تغییر کرد،از ارائه سرویس به یک سری از مشتری های قدیمی، خسته شدم و کنارشون گذاشتم!:)

بیاین فکر کنیم یه طلسم برای مخفی شدنه..

فقط بعضیا از وجود کافه خبر دارن!

چون دیگه نیازی ندارم تا دیده بشم.

Notes ۱۰
Write Your Comment
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ بعدی